تبليغاتX
MY LIFE
 من به دنباله سایه ی خود...
روزگاریست تنهام

تنهام ز تنهاییه خود

گله ای نیست از آدمیان

خود بافته ام پیله ای از تنهایی

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز ۲۹ دسامبر هست،

دوری از مامان منو له کرده!!!

خدا یا !!!!

هر روز که میاد نت منو آتیش میزنه !!! انگار توی رگ های تنم سیم فرو میکنن!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه هشتم دی 1389  |
 اگر عمر دوباره داشتم..."

اگر عمر دوباره داشتم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دان هرولد (Don Herold) كاریكاتوریست و طنزنویس آمریكایى در سال ١٨٨٩ در ایندیانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تالیفات زیادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان معروف كرد.

این قطعه کوتاه ولی پرمعنا را بخوانید:

البته آب ریخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوین نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم. همه چیز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهمیت كمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بیشتر مى‌رفتم. از كوه‌هاى بیشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بیشترى شنا مى‌كردم. بستنى بیشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى.

آخر، ببینید، من از آن آدم‌هایى بوده‌ام كه بسیار مُحتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از این لحظاتِ خوشى بیشتر مى‌داشتم. من هرگز جایى بدون یك دَماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان دیرتر به این لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بیشتر جیم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى بیشترى به معلم‌هایم پرتاب مى‌كردم. سگ‌هاى بیشترى به خانه مى‌آوردم. دیرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابیدم. بیشتر عاشق مى‌شدم. به ماهیگیرى بیشتر مى‌رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بیشتر مى‌شدم. به سیرك بیشتر مى‌رفتم.

در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستایش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى‌گوید:
"شادى از خرد عاقل‌تر است
|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه هشتم دی 1389  |
 ....
 

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم....»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه....  نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد;
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه هشتم دی 1389  |
 می نویسم ....پس هستم!!
همه جا شلوغ و رنگی شده!

 بابانوئل همه جا هست!!!!

گوله گوله برف!!

 امروز برای اولین بار نگاه تازه ای دیدم! از پسر بچه ای ۵ ساله! سازی که سعی میکرد بزنه حتی از قدش هم بزرگتر بود!! دلم میخواد بازهم بخنده! 

همه غرق این دنیا شدن! با سرعت از این فروشگاه به اوون فروشگاه!!! مبادا چیزی از قلم بیوفته! دلشون به چهارتا ستاره و گوی رنگی .... خوشه!!!!

اون پسر بچه دنبال یه سقف!

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه هفتم دی 1389  |
 زندگی بی همتا !!!
 

وقتی خوابم بیدارم ،

 وقتی بیدار انگار دارم خواب می بینم،

شاید همه این حس و حداقل یک بار تجربه کردن،

خیلی از اتفاق های زندگیمو یک دفعه مثل فیلم میبینم،خیلی کوتاه،

به رشد جسمیم که نگاه میکنم یاد دونه های لوبیایی میوفتم که دبستان

باید توی گلدون میکاشتیم،

دنیا حتی اگه یه خواب باشه ،مگه بدونه معلم میشه؟؟

میگن تنهایی می تونه تعالی بیاره، چرا از تنهایی گریزانیم؟؟

پادشاه دنیارو باید داشت!

هنوز یک مشت خاکم روی زمین نه بیشتر....

 

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه دوم آذر 1389  |
 چیستان زندگی
امروز هم دیروز شد.

صدای سگ همسایه هنوز امروز!!!!

صاحبش هم داد داد می زنه!!

نمی دونم کدومشون آدمن؟

اونکه نمیفهمه و فریاد می زنه یا میفهمه و آلودگیه صوتی داره؟

نفهمیدن گاهی آسودگیه خیال میاره...

دلتنگی یعنی مهر.....یعنی حیات...

باید مثل مرد قوی باشم...البته مردهای زمان کوروش!!!!!!!

زندگی؟؟؟

فقط یه فرصته کوتاهه!!

یه شانس برای خندیدن!!!!

برای شکر!!!!

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389  |
 چرا مادرمان را دوست داریم؟
چرا مادرمان را دوست داریم؟


چون ما را با درد بدنيامی‌آورد و
بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق
 ما  بريزند ، پشت دستشان می‌ریزند
چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم
 زياد با ما بداخلاقی نمی‌کنند
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی
می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
و وقتی بعدها به زندگی‌شان‌ ترکمون می‌زنیم
 فقط می‌گویند: خب جوونه دیگه، پیش میاد! 
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به
 این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند 
 و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به
مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند
 چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک
 بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد 
چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد
كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل
دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر
 و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
 بی انصاف سر طفل معصومش را
 کلاه گذاشته باشند 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم
می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان
 را در هر مرخصی واکس می‌زند
چون وقتي شب عروسي ما داماد ازش خداحافظي
ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند
ما را به داماد ميسپارد
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب
 به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
 که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقيقۀ
بعد در حاليكه عينكش به چشمش است
ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟ 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا 
بدمان می‌آید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی
که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد
و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش
 رو براي هزارمين بار ميشكنيم،چند روز بعد 
 همه رو از دلش ميريزه بيرون  وخودش رو
 گول ميزنه كه :‌بخشش از بزرگانه 
                                                     چون مادرند!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه هجدهم آبان 1389  |
 هرگز جا نزنید...
در 30 سالگي کارش را از دست داد

 در 32 سالگي در يک دادگاه حقوق شکست خورد

در 34 سالگي مجددا ور شکست شد

در 35 سالگي که رسيد، عشق دوران کودکي اش را از دست داد

در 36 سالگي دچار اختلال اعصاب شد

در 38 سالگي در انتخابات شکست خورد

در 48،46،44 سالگي باز در انتخابات کنگره شکست خورد

به 55 سالگي که رسيد هنوز نتوانست سناتور ايالت شود

در 58 سالگي مجددا سناتور نشد

در 60 سالگي به رياست جمهوري آمریکا برگزيده شد

نام او آبراهام لينکلن بود

جا نزد

هرگز جا نزنيد

بازندگان آنهايي هستند که جا زدند.

|+| نوشته شده توسط Elmira در جمعه چهاردهم آبان 1389  |
 ...........
I recieved this from a friend
There is a lot behind those words. Somehow a culture that we do not want to change.
Even today I hear some of the comments the writer has refered to.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، برخلاف نظر ویولتا، من یک فمینیست هستم.
اولین بارقه های های فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که  مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه  بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام  گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که  چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.او هرگز نفهمید چرا  وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من  است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و  ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.
**********************
ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی  مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید  دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد
************************
ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در واقع “مرد” است..

*********************
از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.
با این همه زخمی  وخسته است.
خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.
خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.
خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه  بیشتر و برای زن سنگسار است.
خسته است  از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.
خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،
بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند  .

|+| نوشته شده توسط Elmira در جمعه چهاردهم آبان 1389  |
 یک لیوان قهوه ی داغ...
امروز آغاز امتحان و استرس بود

جالب تر اینکه پشت چراغ قرمز یه سگ دیدم که مودب  ، منتظر چراغ سبز  ایستاده بود!!

دلم غذاهای مامانو می خواد.....

همه تنهان.....

منم......

پس دنیای خدا کی شروع میشه؟

چراغ سبز شده        حرکت کنید

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه یازدهم آبان 1389  |
 تنهایی
 

۱۲ روز از زندگیم در این شهر جدید گذشت

هم تنهام  هم ترس !!! همه می گن عادت میشه

شاید!!!!

انگار دارم خواب میبینم!!
صدای ایستگاه اتوبوس!!!

شب خوابم نمیبره

یا از ترس یا از صدای رفت و آمد ماشین!

میگن باید قوی بود!!

همه چی راحت به دست نمیاد

میرم خواب

امیدوارم خواب نبینم.................................

بوس برای کسایی که دوستشون دارم

|+| نوشته شده توسط Elmira در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389  |
 چشمهایش....!!!!!
 

قلبم بندبازی میکند ..

چشم هایم آب تنی ....

صدایی نیست...

من هم نیستم...

وای خدایا بچگی هایم کجاس؟

آتش این تنوره نارواس!!!

همه در وهم بودنن!!!

نیستن!!!

دیگر دلم رفتن نمی خواهد !

قاب کودکیم کجاس؟

خدایا ...

|+| نوشته شده توسط Elmira در دوشنبه پنجم مهر 1389  |
 اول مهر ماه من !!!
 

سحر اول مهرماه ۶۶!!!!!

بیمارستان امام خمینی !!!

روح من به دنیای آدمی رسید !!!

بابا شکه از اینکه منو نادیا دوقلوایم!!!

منو نادیا نفس کشیدنو با هم شروع کردیم!!!

آغازی برای پایان؟!!!برای چه؟؟؟

خاله مریم رفته کلینیک !! نیست تا آغوشی باشه برام !

مامان همیشه میگه منو نادیا خیلی گریه میکردیم

همیشه میگه خیلی تنها بودن .....

چرا آدما روز تولدشون براشون خیلی مهمه؟ از خودخواهیو خود مهم بینیه !!!

چه فرقی داره که چه روزی باشه؟؟؟  مگه چه کار مهمی  توی زندگیشون میکنن؟؟؟ همش توهمه !!خیاله !!!گول نخورید !!مهم نیستین !!!

روز تولدشونو دوست دارن چون آغازی برای خاک بودنه؟

 

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389  |
 عروسک چهارم و شاهزاده ! ...

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر میکرد.
شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و بسرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد.
شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت: "بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن."
شاهزاده با تمسخر گفت: " من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم! "
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوشهای آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و اینبار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود.
تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش میرفت، از هیچیک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت : " جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آنچه شنیده لب فرو بسته " شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت: " پس بهترین دوستم همین نوع سومی است و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود. "

عارف پاسخ داد : " نه " و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آنرا به شاهزاده داد و گفت: " این دوستی است که باید بدنبالش بگردی " شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : " استاد اینکه نشد ! "
عارف پیر پاسخ داد: " حال مجددا امتحان کن " برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند استاد رو به شاهزاده کرد و گفت: " شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه سی ام شهریور 1389  |
 ازسرکوب کردن احساسات خود بپرهیزید
 

هر چیزی که به صورت خود بخود و خود جوش باشد، زیباست

آن چیزها در اثر خود به خودی بودن نیز محو می شوند

خشم، آز، کشش جنسی‌ همه محو می شوند

 

آهسته آهسته وقتی‌ حقیقت زندگی‌ را درک کردید؛

 

وقتی‌ همهٔ فرصت‌های زندگی‌ را تجربه کردید؛

 

لحظاتی فرا می‌رسد که شما به فرا سوی زندگی‌ می روید

 

آنوقت آن چیزها اسباب بازی‌ها پنهان شده ای خواهند بود که کودکانه و ابلهانه به نظر می‌رسند

 

شما نباید آنها را سرکوب کنید. در آنها چیزی وجود ندارد که با سرکوب کردن آنها به بهشت بروید

 

روزی کشش جنسی‌ در شما محو می شود و شما می توانید عاشقی کنید؛

 

روزی عشق در شما محو می شود و شما می توانید نیایش کنید؛

 

یک روز نیایش در شما محو می شود و شما خودتان یک خدا می شوید

 

اما انسان باید ابتدا عمری را که به او هدیه شده است، زندگی‌ نماید

 

برگرفته شده از کتاب "آواز سکوت" - اوشو

|+| نوشته شده توسط Elmira در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389  |
 سحر رفت...
 

امروز با درد عجیب دندونم از خواب پریدم

فکر کنم دندونه عقل

سحر دیروز رفت

امیر هم رفت

هومن هم نیست

زندگی میدود

آدمی می خندد

به پایانی مه آلود....

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389  |
 تنهايي
 

درد من تنهايي نيست؛

                    بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت،

                                                           بي‏عرضگي را صبر،

                                                و با تبسمي بر لب، اين حماقت را حكمت خداوند مي‏نامند.

  گاندي

|+| نوشته شده توسط Elmira در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389  |
 حج
دل خوش از آنيم که حج ميرويم
 

غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم  

او که همينجاست کجا ميرويم حج بخدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست دين که به تسبيح و سر وريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب

 

طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار يا قريب سي ميليلرد دلار بوده است.

زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند  1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلاردرآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اينهمه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند. با يک حساب سرانگشتي بوسيله پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند مي توان تعداد 170.000 مسکن روستائي احداث کرد... يا ميتوان 714.286 فرصت شغلي کشاورزي يا 200.000 فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد يا ميتوان10.000.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد ويا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت 75000 بشکه احداث کرد ويا با پول پنج سال حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود....اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بيزنس حج را در اختيار دارند آباد ميشود.....و تا رسيدن ايرانيان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهينه هزينه کردن پول براي نزديکي به خدا راه بسيار درازي در پيش است

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
 صدایی از ورای سنگ ها
 

می نویسم !!!

روحی هست !!!

 کاش دریا توی کیفم جا می شد  کاش شهر من سبز بود     صدای موج چی شد؟؟

کاش هنوز وسط اون مرغزار بودم    کنار مهلقا       عجب سکوتی    !!!

فقط جیرجیرکا شبانه مناجات میکردن    

خوشبحال خدای اونهمه آرامش و سکوت     چند روزی آزاد نفس کشیدن  ...

 خالی از شمارش و محاسبه !

 مهلقا دختربچه ی روستای گیلاک جان     بارانی بی امان  

 اردک هایی سفید   مرغک های ترسو   

نمی دونم چرا منو عمه صدا می زد!!   

 با دستای کوچولوش می خواست منو تاب بده     عمه !!!

هنوز روحم زندگی دارد !

 

|+| نوشته شده توسط Elmira در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389  |
  تولدی دیگر !
 

 من خوابالوی خوابالو.....

 امروز بعد از چهارروز برگشتیم خونه !!     از رودسر !!   از گیلاک جان !!!

عجب آب و هوای چسبناکی دارن !!

 راست میگن که هیچ جایی خونه ی خود آدم نمیشه !

 تازه بعد از ۶ ساعت راه سفر پیمودن  ، نمی دونم چطوری با اون همه خستگی راه  ، رفتیم

 تا آیدا  بیچ  !!! به به !!! خوشمزه ولی مضر !

 امروز بنده ای به بنده های خدا و فامیل اضافه شد !!

 پسر !!!

 گرچه من از پسر بچه ها زیاد خوشم نمیاد !!

 دختر بچه ها ملوسن !

 هنوز اسمی براش انتخاب نشده ! پسر پسر عمه یعنی کامبیز !!!!

 هنوز خداوند به هدایت آدمیزاد امیدوارست !

  تولدی دیگر !

|+| نوشته شده توسط Elmira در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389  |
 
 
بالا